روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست


ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...

محمدرضا شعبانعلی

اینستا roghaieh76


داشت استدلال می آورد و خودش را راضی میکرد که این کار گناه نیست...


یک نفر انگار از درونش گفت: خودتی!

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۸
رقَـیـه ..

قدیم‌ها که تکلیف نمی‌نوشتیم

با معلم بد می‌شدیم

حالا گناه که می‌کنیم

با آقا ..

۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۰
رقَـیـه ..

از ماموریت که برگشت ، خوشحال بود.


پرسید: راستی فرمانده !


گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد ؟


" ابلیس جواب داد :


امام اینها که بیاید ، روزگار ما سیاه خواهدشد ؛


اینها که گناه می کنند ، امامشان دیرتر می آید ....



۱۵ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۲
رقَـیـه ..

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .


Image result for ‫عکسحوض  ماهی‬‎

۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۴۶
رقَـیـه ..

 

خیلی چاق بود،پای تخته که میرفت کلاس پرمیشد از نجوا،تخته را که پاک میکرد، 

بچه ها ریسه میرفتند و او باصورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخندمیزد. 

آن روز معلم با تاخیر وارد کلاس شد،کلاس غلغله بود.  

یکی گفت اجازه؟ 

گلابی بازم دیرکرده  

و  

شلیک خنده کلاس را پر کرد : 

معلم برگشت،چشمانش پر از اشک بود ، و آرام و بیصدا 

آگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند ...

..

نویسندش یادم نیست



۰۹ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۵۵
رقَـیـه ..

۰۳ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۰
رقَـیـه ..


شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

همین دیروز بود ، زنگ مهر را نواختیم و مدرسه ای

 

 ساختیم ، در محله ی عشق ، خیابان عقیده ،

 

کوچه مهربانی ، با سقفی از خورشید ، آجرهایش ستاره ،

 

ملاتش روشــنایی ، مالامال از اندیشه های بلند، لبریز

  

از شور و شعــور ، پر از سـرود عطوفـت

 

و آنگاه اول روز حضور شادمان در کلاس ، ورود خانم معلم ،

  

برپا و برجا ،بفرماها و .... آمدیم و رفتیم ، آمدیم و خواندیم، 

 

آمدیم و آموختیم ، آمدیم و شنیدیم ، آمدیم و دیدیم ، آمدیم

  

 و فهمیدیم وآمدیم و ماندیم ، نه خودمان که دلمان ،

  

در کلاسی که بوی خدا می دادآموختیم که تشکر (کنیم 

 

  از خدا ، پدر  و  مادر، معلمین و هر کسی که دلسوز ما 

 

بود   رقابت ها و رفاقت ها، صحبت ها و مراسم جای

 

خود را داشت .

 

تا چشم گشودیم آن آغاز به پایان آمده بود و ما به ایستگاه

  

تابستان رسیدیم، که می ایستیم نه برای همیشه، که

  

برای آغاز حرکتی با شکوه تر، گرد خستگی راه ستانیم، روح 

 

و جسممان را به آرامش رسانیم و دوباره از آغاز

  

می دانم وقتی مهر سال بعد تو را می بینم با خود

 

خواهم گفت :

 

ماشاء ا... چقدر بزرگ شده ای اما نه به سال نه به جسم ،

  

که به عقل و شعور ، نه به قد و قامت که به احساس و فهم

 

 می دانم قطره ای، دریا خواهی شد.  جویباری ، رود خروشان 

 

خواهی گردید و آن قدر وسعت خواهی یافت که تبلور

 

اندیشه های بزرگ شوی می دانم بزرگ خواهی شد ،

 

بزرگ خواهی شد ، می دانم که تو ایمان داری و می دانی و آن

 

گاه با تو حرف خواهم زد و حرف خواهم شنید، از زندگی و

 

 

رسم خوشایند آن

۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۴۷
رقَـیـه ..

 خسته  ام رفیق...

خسته ...


نه اینکه کوه کنده باشم دل کنده ام...




۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۹
رقَـیـه ..



برهنگی، بیماری عصر ماست، 


به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان ساخته است...


۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۸:۲۵
رقَـیـه ..


اگر می نمی خواهی به دست هیچ استبدادی گرفتار شوی فقط یک کار کن:


بخوان و بخوان و بخوان.

از:علی شریعتی

۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۰
رقَـیـه ..


 نمی توانم فرمول موفقیّت را به شما بدهم


 امّا می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم...




                                       

       ((   بکوشید همه را راضی کنید ))


۲۵ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۲
رقَـیـه ..


دل


قصه اش طولانی است اما خدایم می بخشد


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۰
رقَـیـه ..