روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست


ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...

محمدرضا شعبانعلی

اینستا roghaieh76



شکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.comشکلک زیباساز-mania-dv.blogfa.com

همین دیروز بود ، زنگ مهر را نواختیم و مدرسه ای

 

 ساختیم ، در محله ی عشق ، خیابان عقیده ،

 

کوچه مهربانی ، با سقفی از خورشید ، آجرهایش ستاره ،

 

ملاتش روشــنایی ، مالامال از اندیشه های بلند، لبریز

  

از شور و شعــور ، پر از سـرود عطوفـت

 

و آنگاه اول روز حضور شادمان در کلاس ، ورود خانم معلم ،

  

برپا و برجا ،بفرماها و .... آمدیم و رفتیم ، آمدیم و خواندیم، 

 

آمدیم و آموختیم ، آمدیم و شنیدیم ، آمدیم و دیدیم ، آمدیم

  

 و فهمیدیم وآمدیم و ماندیم ، نه خودمان که دلمان ،

  

در کلاسی که بوی خدا می دادآموختیم که تشکر (کنیم 

 

  از خدا ، پدر  و  مادر، معلمین و هر کسی که دلسوز ما 

 

بود   رقابت ها و رفاقت ها، صحبت ها و مراسم جای

 

خود را داشت .

 

تا چشم گشودیم آن آغاز به پایان آمده بود و ما به ایستگاه

  

تابستان رسیدیم، که می ایستیم نه برای همیشه، که

  

برای آغاز حرکتی با شکوه تر، گرد خستگی راه ستانیم، روح 

 

و جسممان را به آرامش رسانیم و دوباره از آغاز

  

می دانم وقتی مهر سال بعد تو را می بینم با خود

 

خواهم گفت :

 

ماشاء ا... چقدر بزرگ شده ای اما نه به سال نه به جسم ،

  

که به عقل و شعور ، نه به قد و قامت که به احساس و فهم

 

 می دانم قطره ای، دریا خواهی شد.  جویباری ، رود خروشان 

 

خواهی گردید و آن قدر وسعت خواهی یافت که تبلور

 

اندیشه های بزرگ شوی می دانم بزرگ خواهی شد ،

 

بزرگ خواهی شد ، می دانم که تو ایمان داری و می دانی و آن

 

گاه با تو حرف خواهم زد و حرف خواهم شنید، از زندگی و

 

 

رسم خوشایند آن

۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۴۷
رقَـیـه ..

 خسته  ام رفیق...

خسته ...


نه اینکه کوه کنده باشم دل کنده ام...




۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۹
رقَـیـه ..



برهنگی، بیماری عصر ماست، 


به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان ساخته است...


۰۳ تیر ۹۴ ، ۰۸:۲۵
رقَـیـه ..


اگر می نمی خواهی به دست هیچ استبدادی گرفتار شوی فقط یک کار کن:


بخوان و بخوان و بخوان.

از:علی شریعتی

۲۸ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۰
رقَـیـه ..


 نمی توانم فرمول موفقیّت را به شما بدهم


 امّا می توانم فرمول شکست را برایتان بنویسم...




                                       

       ((   بکوشید همه را راضی کنید ))


۲۵ خرداد ۹۴ ، ۲۲:۰۲
رقَـیـه ..


دل


قصه اش طولانی است اما خدایم می بخشد


۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۵۰
رقَـیـه ..


من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدرو مادرم دوست دارم


چون:آنها از روی  عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.



۲۳ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۶
رقَـیـه ..


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﻼ‌ﻣﺖ ﻣﯿﮕﻪ : ﺳﻼ‌ﻡ ﺧﺎﻧـــﻮﻡ .!


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺕ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭼﺎﺩﺭﺕ،ﻧﻪ ﺧﻂ ﭼﺸﻤﺖ!


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﺳﺮﺕ ﺑﺎﻻ‌ﺳﺖ ، ﻧﮕﺎﻫﺖ ﭘﺎﯾﯿﻨﻪ ...!


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻗﯿﺪ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻧﯽ،ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﺪﻧﺶ ﺩﻟﺖ ﺿﻌﻒ ﻣﯿﺮﻩ …


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﻪ ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯿﺪﯼ ﺩﯾﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻫﺎﺗﻮ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﺎﺭﯼ …


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺯﻭﺩ ﻣﻮﺭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ..


ﯾﻪﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﺯﻭﺩﺑﻬﺖﺑﺮﭼﺴﺐِ[ﺧﺸﮏﻣﻘﺪﺱ] ﻣﯿﺰﻧﻦ ..


ﭼﺎﺩﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﺴﺘﻦ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺗﻀﺎﺩﺷﻮﻥﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻧﻈﺎﻡ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﮕﯿﺮﻥ!


۲۲ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۱
رقَـیـه ..
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
 
می برم،تاکه در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 
می برم تا زتو دورش سازم
زتو،ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
 
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه،بگذار که بگریزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
 
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
 
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
۱۳ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۵۶
رقَـیـه ..


بخواب عزیزم


که اندام کوچکت شده است 


از گرانترین غذاهای لذیز پدران و مادرانت.

۵ نظر ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۰
رقَـیـه ..

برای یوسف شدن


  باید قید زلیخاها را زد!   

  

  عزیز خدا شدن بهایی دارد.


نام نویسنده: آشنا

۱۲ مرداد ۹۳ ، ۰۲:۰۲
رقَـیـه ..

ﺑﺬﺭ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﮑﺎﺭﻡ، ﺩﺭ ﺩﻝ

ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﻢ

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﺤﺒﺖ ﺑﺮﻭﻡ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺧﻮﺩﻡ، ﻋﺮﺿﻪ ﮐﻨﻢ

ﯾﮏ ﺑﻐﻞ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﺨﺮﻡ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﯽ، ﺩﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﻢ

ﺑﮕﺬﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺭﻓﯿﻖ ، ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ

ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﺪﻭﺯﻡ ﺑﺎ ﺷﻮﻕ

ﺗﺎ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺮﺳﺪ ﻫﻤﺴﻔﺮﯼ ،

 ﺑﺒﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﻣﺎﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﻗﻬﺮ ﻫﻢ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯾﺴﺖ

ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺮﺩﺍ ﺣﺘﻤﺎ

ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﻢ، ﮐﻪ ﺩﮔﺮ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﯿﺴﺖ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺮ ﮐﻨﻢ ،ﻣﻬﻠﺘﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺮﺍ

ﻭ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺷﺒﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﻓﺖ

ﻭ ﺷﺒﯽ ﻫﺴﺖ، ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻓﺮﺩﺍﯾﯽ


                                        (( فریدون مشیری))


۰۳ تیر ۹۳ ، ۱۹:۵۳
رقَـیـه ..