روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

همین روزها بود(2)

جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۳۹ ب.ظ

آن روز در میان هیاهوی خوشه چینی رخدادی خنده دار پیش آمد.. یک آخوند عمامه دار با یک تاکسی نارنجی، شاید زرد با یک جعبه ی نوشابه و کیک به دست سراغمان آمد.. ما آن روز تعدادمان کمتر بود .. نمی دانم می خواست زکات مالش را بدهد قضیه چه بود؟ خدا می داند.. نقطه ی خنده دارش دقیقا جایی بود که داشت ازمان عکس می گرفت ، لابد می خواست توی صفحه ی شخصی اش منتشر کند کارگران زحمت کش.. راستی وقتی زن ها و مردها خوراکی ها را دیدن چقدر بچه های کوچولوشان خوشحال شدن، نوشابه خور قهاری نبودم نوشابه م را به کوچولو دادم، چقدر از حرکتم تعجب کردن، یادم نمی رود هیچ وقت موقعی که مشتی نوشابه را توی پلاستیک میریزد که ببرد خانه.. آنجا چیزهایی می دیدم که باعث شد یک جاهایی گوشه چشمم تر شود، بعضی غرهایم سر چیزهای الکی را به کل فراموش کنم و نگاه کنم به دخترک سیزده ساله که دلش برای مدرسه پر پر میزند اما بابایش بهش گفته که باید کار کند چون مواد بابا زیاد ی گران است..   وقتی مامان عارف کنارم می کشد که روسری ات خیلی قیمتی است مستقیم به چشم هایم زل میزند و می گوید تو که مدرسه میروی همیشه مقنعه سرت می کنی روسری به چه دردت می خورد؟ کاش بدهی اش به من، وقتی این را می شنوم ته دلم گفتم به کجا رسیده است که عزت نفسش برایش سکه ای نمی ارزد.. آنجا چیزهایی شنیدم که کر کننده بودن و بعضا دستهایم را روی گوشهایم می گذاشتم تا شنیده نشوند، تا دلم را بهت زده نکنن روزهایی که آنجا بودم باعث شد قدر زندگی ام، قدر بابایم، حتی چیزهایی که نداشته ام را بدانم

 و فریاد بزنم : چقَدَر دارایی دارم 

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۰۲
رقَـیـه ..

چقدر دارایی دارم

نظرات  (۱۶)

چقدر دیدن این صحنه ها سخته.
این که توانایی کمک کردم به همشون رو نداری واقعا سخت و اذیت کننده است.:(
موفق و مانا باشی
یاعلی
پاسخ:
اینکه توانایی نداری حس شکسته شدن بهت دست میده
): درد داشت این پست
پاسخ:
درد .. درد
پدرم میگه وقتی یه اخوند چیزی احسان میکنه زمانیه که اسرافیل بر صور خودش میدمه:))
چقدر دردناک بود پستت :(
پاسخ:
چه جمله قشنگی گفتن :)))
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۱۹ คຖē Şhērlฯ
خیلی این لحظه ها دردناکه...ادم برای ساعاتی روانی میشه....
پاسخ:
پس من روانی شدم *__*
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۰ คຖē Şhērlฯ
اره ولی حتما نمیشه بگم که تو خلی.... شاید یه کسایی اونجاحضورداشتن که تونمیخواستی اونارو ببینی!
پاسخ:
این هم هست، اما کلا اگر هم بابت اینکه شرکت نمی کنم بهم بگن خل و چل ناراحت نمیشم،کلا ازین جور مهمونی ها خوشم نمیاد.. 
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۷:۲۹ پسر رویایی
این پست خیلی دردداردوگریه آوراست..............
پاسخ:
الان ینی گریه کردین؟
۰۲ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۸ صادق زمانی
سلام
نوشته خوبیه ... موفق باشید
پاسخ:
سلام، ممنونتونم
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶ پسر رویایی
پ ن پ ازخوشحالی داشتم قهقهه میکردمممممم
پاسخ:
جسارتا چقد رک هستید:)
چقدر من این تجربیاتت رو دوست دارم 


فوق العاده بود :))
پاسخ:
مچکر جانم :))
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰ زینـب خــآنم
رفتن توی این محیطا ، این جمعا ، واقعا خوبه ، آدم ُ شکرگذار میکنه ولی الآن اصلا دوس ندارم توی اون محیطا باشم ...
منم ی بار ی کوچولویی رو دیدم ، توی جاهای مستضعف ب معنای واقعی ؛ همون ی دونه شیرینی شب عید ُ اینقـــدر ذره ذره خورد ، ک بیشتر طول بکشه دیرتر تموم بشه .....
پاسخ:
فکر کنم همدردیم رفیق .. هی
قربونش بشم که شیرینی دوست داشته :\
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۹ شایسته ای
اللهم عجل لولیک الفرج....
پاسخ:
اول این نظرت رو دیدم فک کردم اشتباه فرستادی ؛)
 بعد متوجه شدم ربطش به این پست چیه.. .

ایشالا آقا ظهور کنه هر چ زودتر
۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۸ پریسآتیس (:
چقدر تلخ و وحشتناڪ

همیشه میگم: این ـا چهره ی زشت فقره!:(
پاسخ:
زشت .. .
۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۱:۱۳ جودی آبوت
چهره ی زشت فقر !
پاسخ:
:(
إ إ...چیکار آخوندا داشتید خوب!!!!!
یکی میشناسم نمیخوام اسمشو ببرم گرچه آخوند جدیدیه ولی.... هیچی ولش کنید.قشنگ بود
پاسخ:
مگه در مورد آخونده چی گفتم؟ چیز بدی که نگفتم ;)  
۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۰:۱۵ زوج مهندس
چقدر تلخ...
چقدر زیادن اینجور آدما

پاسخ:
اره خیلی زیاد ان :/
۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۸:۲۱ دانشجو ،،،
راست بود؟چقدر وحشتناک...
پاسخ:
ب خدا ! وای آره:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">