روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

پـسـرک با حـیا

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۱ ق.ظ

به ستون تکیه دادم به بهانه ای آوردمش روب رویم که بشیند،

 چشم هاش مشی بود یک فیروزه هم دور انگشتش .

دستش را برد توی کاسه انار؛ مشت کوچکی توی هوا، معلق انار به دهان می گذاشت...پرسیدم:کلاس چندمی؟...درحال قورت دادن گفت:می خام برم دوم .. یک کمی هم تپل بود.صدایش هم تپل میزد. نگاهش لبریز خجالت... بلند شدم  که ببوسمش یک هو رنگش قرمز شد. او می دوید و من می دویدم دور ستون...محمد هم خنده اش را نتوانست نگه دارد.یک بار هم توی کوچه دیدمش.لباس زیر و یک شلوارک پوشیده بود. ظهر سوز کسی در کوچه نبود .

پشت در خانه شان گیر کرده بود. من را که دید هی خودش را به دیوار می کشید که قایم شود 

می خواست برود توی سیمان های دیوار

وقتی با آن قیافه دیدمش خیلی خنده ام گرفت.

یاد بچگی خودم که صد برابر او حیا داشتم افتادم...

نظرات  (۸)

۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۱:۱۵ مهرداد طارقلی
بله ، حیا فطری هست...   از فطرت انسان برخواسته میشه.
۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۴:۴۴ محمد خزایی

حیا یا خجالت؟ تعریف حیا کمی متفاوته ها!

پاسخ:
آره خب. هم حیا داشت هم خجالت:)
تشکر ، قشنگ بود ... تو سیمان های دیوار !!!
نقاشی پروفایل هم جالب بود ...
پاسخ:
:)
زیبا توصیف کرده بودین بانو:)
پاسخ:
بانو!
ممنون
۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۳ سیّد محمّد جعاوله
با تشکر از دل پر مهرتان
پاسخ:
خواهش می کنم
۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۶ دریا _ گاه نوشته های من
زیبا بود
پاسخ:
:)
خدا زیاد کنه از این پسرهای با حیا :|
# قشنگ نوشتی رقیه جان :))
پاسخ:
من عاشق این پسرام:)
منم صد برابر شما
پاسخ:
تعریف نباشه البته!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">