روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...


محمدرضا شعبانعلی

اینستا: roqaye176



پربیننده ترین مطالب

خودمو قبول نداشتم اما باور داشتم به گمانم فرقش رو شاید تنها خودمم که درک کنه. همیشه فکر می کردم تو جمجمه سرم و چشای گردم شیطنتایی جم می خوره که کسی با خبر نمیشه اما واقعیتش یه حقایق نچسبیه که باید پذیرفت... البته .. پذیرفتم به هر نگاهی به سمتت که میاد میخام از شدت حسادت پرتاپ بشم به سمت نا کجاباد. دروغ چرا من یه خورده رزل هم هستم مثلا نمیدونم ذاتم اینطوریه یا نه بخاطر اینه که خیلی حسودم. دوست ندارم کسی جامو تو قلبت بگیره .. میدونم فقط جای منه اما ترس دارم که تو نگاهت تحسین اونا باشه، بگذریم کلا زندگیم به دو بخش قبل تو و بعد تو تقسیم شده. مثلا من قبل تو از آدمای جدید و باهوش و همه چی تموم به طور نفرت انگیزی دوری می کردم بعد تو فکر کن یه آدم حسود لجباز که بگه فقط گاو من ماما می کنه به بخشی وارد بشه که فقط توجه تو رو بخاد و اصلا هم حوصله حواشیه آدمای دوست داشتنی زندگیت رو نداشته باشه می فهمی چقد برام سخته با خودم بجنگم که بهشون حسادت نکنم؟ اما توفیرش چیه وقتی خیره میشم به یه گوشه و تا نرن از دورت قدرت تکلم ندارم

آه من چقد بخت برگشتم خدا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۲۶
رقَـیـه ..

broken heart میدونی اصل مطلب چیه ؟؟ اصل مطلب اینه که یا آرزوها انقد تو مشتت اند که درکشون نمی کنی لعنتی ها رو ... یا از بس نداریشون هی خود خوری می کنی. به هر چیزی و هر جایی فکر کنی میرسی و برعکس  وسط بعضی کارایی که انجام میدی و تصمیماتی که می گیری خدا میزنه وسط نقطه ضعفت. 

نمیدونم حکمتش چیه که آدمیزاد همیشه یه طرفه دلش راضی از شرایط فعلیش نمیشه. 

میشه ؟ یعنی میشه دیگه این شرایط کوفتی تموم بشه و دیگه بجای فرار کردن از خیالات خودمو تو خواب غرق نکنم؟

من مثال یه سرباز پیاده و درمانده ای شدم که به جای اینکه بره سراغ زندگیش ترجیح میده بهانه بیاره و مرخصی نگیره و اضافه خدمت بگیره.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۹ ، ۲۲:۳۹
رقَـیـه ..

از دور که داشتی به سمت من قدم بر می داشتی عینکت رو زدی آفتاب توی چشمات میزد، یه کلاه تابستانی مشکی رنگی گذاشته بودی بالای سرت. به قیافه ات می آمد بر خلاف اینکه مامانی شده بودی.رسیدی روبه روام دستات رو از تو جیبات درآوردی و به طرفم دراز کردی و بعد به روبه رویت خیره شدی و گفتی: خیلی ممنون. محبت کردین. دستت منتظر بود و من هم بی معطلی دفتر و دستک بابات  رو بهت دادم  ... دستاتو تو بغلت جمع کردی و با عجله عینکتو برداشتی و یه نگاه سر سری به برگه های لای انگشات انداختی و مشغول بررسی شدی.. من زیر چشمی نگات کردم از کنج کلاه مشکیت چند تار مو روی پیشانی ات افتادن و سعی داشتی به زور یه چیزیو از توی برگه حدس بزنی چشمهات رو تنگ کردی وسط پیشونی ات خط افتاد، قبل از اینکه سرتو بیاری بالا و ابروهات رو تا بزنی نگاهمو گرفتم و دوختمشون به کفشات... بگذریم که دستام شروع به لرزیدن کردنو قلبم از جای خودش کنده شد لپ گلی شدم یه لبخند زور زورکی تحویلت دادم .. چپ و راستو نگاه کردم .. نگاه ..... نگاه انگاری می خواستی سوال بپرسی، یه نمه جا به جا شدم از زمینی که پاهام بش چسبیده بود.. . زیر چشمی مردمکای آویزونمو آروم و با تردید آوردم بالاتر .... اوهه من چکار کردم ای داد بیداد تو که هنوز وایستادی دختر تو که امانتی رو دادی دیگه.. این چشمات چرا یه طوری اند! خیره به من زل زدی .. زل زدی حتی پلک نزدی سرخ تر از سرخی انار شدم .. درنا صدام زد به خودم اومدم و نگاهمو گرفتم و دوباره سر به زیر شدم و بدون اینکه خداحافظی کنم و منتظر حرفی بمونم ... دویدم. دویدم.. نفهمیدم چه قدر طول کشید چقدر آفتاب کف آسمون  مونده بود و من پشت در حیاط موندم و چقد صدای کوبیده شدن ضربان پی در پی قلبمو شنیدم و مردم و اشک ریختم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۹ ، ۲۳:۴۶
رقَـیـه ..

ببین خیلی دوستدارم ها٬خیلی دوست دارم تو زندگیم یه تحول عظیم پیدا بشه، اما دقیقا نمیدونم باید چی کار کنم!؟

+دوست ندارم آزمون شرکت کنم چون میدونم قبول نمیشم

_دوست دارم نقاش بشم اما وجهه اجتماعی هنرو دوست ندارم

+دوست ندارم همش در جا بزنم 

_دوست دارم خودمو به همه ثابت کنم اگر آزمون قبول بشم

+دوست ندارم آینده م شغلی رو داشته باشم که بعد ها از داشتنش احساس پشیمونی بهم دست بده

_خیلی دلم میخواد از این ندونستن در بیام+_+

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۴۸
رقَـیـه ..

کم آوردم در حدی که دوست دارم مغزمو دربیارم و همه ی فکر ها و حرف ها رو بریزم رو دایره تا یاوه گویی نکنم. مغزم آلزایمر وحشتناکی گرفته از خودش خسته شده که نتونسته به عالی ترین درجه آرزوی خودش برسه. فقط چند درجه کافیه تا من و ذهن خسته ام قرار پیدا کنه، فک نمی کنم هیچکس اندازه من رو زمین خدا تا این حد نا امید و ناکام پیدا بشه. یکی بیاد ... دستمو.. از تو ی کلم که مدام میزنه به پیشونیش سفت بگیره .. اخه همش به خودم خرده می گیرم . چرا بعضی هاتون اجازه حتی یک سره سوزن بی میلی و بد بینی رو به ذهنتون راه نمی دین؟عهده کاش یه دوست بیاد منو از زمین بلند کنه و با خودش به فراش آسمونا ببره. من دارم اذیت میشم دارم از پژمردگی ریز و کوچیک میشم. هوووووووف

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۹ ، ۱۹:۵۷
رقَـیـه ..

بد شد.. 

بدتر از همه اینکه مو به موی داستان زندگی ام شبیه به رمان های خیالی نویسندگان رقم خورد. سرگردانی ام اما شبیه به اولین خواب ترسناک دوران کودکی شده است. اینکه در سن و سالی ام که بالغ و عاقل و رشید و سالم هستم اما هنوز درنیافتم که بایستم روی دو پا. سراسر کودکم، همه ش بغض و ترس، نه بزرگ فکر می کنم و نه بزرگوارانه رفتار.  نمیدانم شاید بخش اعظم رفتار و گفتار زبانم که از ریشه وجودم فوران می شود به خاطر دندان عقل ته دهانم باشد که تازه ریشه دوانده. 

آدم های خرد را تصور کن که روی یک پا بایستند اخمو و طالب هر دستور دادنی و اطمینان هر تصمیمی از طرف خودشان به سود خودشان. نه ضرر و زیانی را و نه آدمی را که حقی دارد، برایشان قدری هم اهمیت ندارد، من همان «هم» نیستم.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۹ ، ۰۱:۳۱
رقَـیـه ..

 دعاهای من انقدر تکراری اند که گوش فرشته های عدالت به درد اومده .. حتی چشمای پر امیدم و تکلم دعاگویم به خستگی رسیدن دعاهام مستجاب نمیشین چرا!..broken heart کار دل و عقل من از همه مسیرهایی که توام با نذر و نیاز و فاتحه بوده گذشته.

 

#بدون قدرت شدم

 

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۴۳
رقَـیـه ..

تا حالا به این فکر کردی که اگه به مهمترین و سرنوشت سازترین آرزوت برسی بعدش چه کاری انجام میدی؟! برسه که روزی مطمئن بشی تحت هیچ شرایطی قرار نیست به آرزوی اصیل و مهمت برسی و متوجه این واقعیت بشی که باید از عشق به اون خیال، رویا، وهم، دست بکشی و اصلا به روی مبارک خودت هم نیاری که کاری نمیشه کرد اون وقت چه کار می کنی؟ سعی می کنی بسوزی و بسازی.. براش جایگزین انتخاب کنی هر چند به پای اصیل خودش نرسه.. یا به مرگ فکر می کنی.. یا دنبال تقلبیش میری تا فقط لحظه ای بهت آرامش بده؟

من.. دارم می سوزم و آب میشم! همین

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۸ ، ۰۲:۰۰
رقَـیـه ..

وقتی پایه انتخابت سست باشه، تا آخر لغزانه.. اسمشه که درست میشه، بعضی چیزا از دور خیلی قشنگن ولی لمسشون از نزدیک زبر و خشنه، چرا واقعا خودمونو می سپریم به دست قضا و سرنوشت؟ چرا قوه عاقله یه موقع هایی هایی ناپدید میشه و گاهی حتی هنگ می کنه و استارت هم نمیخوره .. 

 

خشت اول گر نهد معمار کج

تا ثریا میرود دیوار کج

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۸ ، ۱۴:۳۷
رقَـیـه ..

هر چقدرم که انشاء نوشتن برام هیجان انگیزه اما آخرین انشاء مال اون  کلاس سوم راهنمایی مون بوداا!!؟ یادتونه؟:))) یادش بخیر، استادمون میگه شما دانشجوها بلد این قلم بدست گرفتنه نیستین.. ده نمره هم بابت انشاء هامون قراره تقبل کنند:/ یه موضوعی هم داده بیا و ببین: هر قدیمی بد نیست و هر جدیدی خوب نیست، خب مسلما همه درباره سبک ازدواج  قدیم وجدید طومارها می نویسند 

خیلی فک کردم!!!! خیلی...:((( چقدر هم قلم بدست گرفتن سخته ها!!!! حالا که نوشتم اما دفعه بعد دوست دارم به دادم برسید:))))

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۸ ، ۲۳:۱۳
رقَـیـه ..

دوست دارم که بدونم چرا نسبت به بعضی ها مرتب و مؤدبیم اما در قبال بعضی افراد حتی مراعات حدود رو هم نمی کنیم! من بی ادب هستم یا نه... هنوز به جواب اطمینان ندارم ولی به گستاخی و بی ادبی و نداشتن تربیت خانوادگی یک سری ها اطمینان دارم. چرا واقعا بعضیا بی ادب ان؟؟؟ ریشه منم که مظلومم یا اون که با همه یه جور رفتاری داره؟

واقعا چرا نمی تونم جواب آدم بی ادبو تو لحظه بدم؟ چرا چیزی به ذهنم نمیرسه اخه

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۸ ، ۱۶:۵۵
رقَـیـه ..

یه جایی گفته بودن غیرت یعنی نذاری رگه های قرمز بیوفته تو سفیدی چشاش غیرت فقط به عربده کشیدن و آسه برو آسه بیا نیست.

الان خودمو تو آینه می بینم تصویر یه دختر بغ کرده  از همه جا نومید با چشمای قرمز یه بغض بی هوا تو گلوش که باید خفه خون بگیره و هق هق صداشو نباد کسی بشنوه که این دل هی هربار هر باز غمگین تر میشه و نمیدونه باید برای نخراشیدن آرامشش به کدوم خدای اینجا پناه ببره. یه خدا که میگه ورد زبونتون من باشم و من، ابدا به کسی امیدتونو دخیل ببندید یه خدایی که باید اول حرکت کنی و تو مسیر دویدنت اونم بهت سرعت میبخشه. 

من الان حال یه آدمی ام بی پناه که زبون هیچکسو بلد نیست حتی یه اسکناس تو جیبش نداره تا شبشو روی بالش آرامش بذاره آدمی ام که بی انگیزه تو شهر می چرخه و هر لحظه منتظر اینه که صدای نفس های آرومش ببره و همونجا رو آسفالت عابرا دراز به دراز جون بده و حتی شناسنامه برا هویت خودش نباشه همینطور بی صدا و آروم نباشه و نباشه.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۸ ، ۱۳:۵۷
رقَـیـه ..