روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

باجه ی چهار

جمعه, ۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ب.ظ

بانک نسبتا خلوت بود وقت گرفتم و منتظر ماندم...

 شماره ی 878 به باجه ی چهــــــار

 به سمت باجه رفتم مثل همیشه سرش کار ریخته بود.

یک آقای اخمناک،موهای جو گندمی ریشه تراشیده با پیرهن خاکستری ...سکوت کردم؛

 میدانستم باید سه بار بگویم: آقا یـه فیش دیگه.

میدانستم مثل همیشه یا به خاطره سن و سالم یا به خاطره چیزهای دیگر نوبتم را قلپی می خورند..

شاید اگر این آقای اخمو به کاغذی که توی دستم 

در حال مچاله شدن هست نگاهی بیندازد دیگر نوبت من همچنان در حال صبر نیست.

عصبانی بودم،حقم را خوردند..صدای اعتراض هم به گوششان عادت بود. 

 پرسشگرانه با اضطراب گفتم:  ببخشید میشه یه فیش واریز بدین؟

فکرش را هم نمیکردم حتی نگاه بیندازد.درحالی که حرف میزد کلمه اش قیچی شد.

گفت:بله حتما میشه

خندید...

اخمش پژمرد.

لب خندش شکفت.

یاد بابا مخصوصا خنده اش افتادم ..

یاد زمانی که "خواهش می کردم" که کاری برایم انجام دهد.بیرون که آمدم

روی پله های بانک نشستم .فکر کردم... فکر کردم...

بـــ اینکه چقدر این کلمات،این واژه ها،این پسوندها محبت می آورد.



[این خط را قاب گرفته ام؛ امیدوارم راضی باشید استاد.]

نظرات  (۱۳)

چانوبتت روضایع میکنن مگه؟
پاسخ:
چون زیر بیست ام.البته شاید به خاطر سنم باشه.شاید
واقعا محبت معجزه میکنه
۰۱ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۱ دخترمهتاب ...
ازمحبت خارهاگل میشود
خاطره ای دارم که بی ربط به اتفاق رخ داده بر شما نیست::
==

طبق عادت پس از سوار تاکسی شدن سلام کردم اما راننده جوابی نداد، اولش خیلی ناراحت شدم و بعدش یاد حرف حاج آقای صمدی افتادم که میگفتن سعی کنین مثبت فکر کنین و بگین ذهنش جایی درگیره و حتما متوجه نشده و حتی بهتر فکر کنین بگین داره به حل مشکل یه بنده خدای دیگه فکر میکنه ...

سعی کردم اما هنوز کمی ته دلم ناراحت بودم ... تا اینکه از ماشین پیاده شدم و بعد سه چهار دقیقه متوجه شدم گوشی موبایل رو گم کردم و نمیدونم کجا از جیبم افتاد

تماس گرفتم و دیدم همین بنده ی خدا گوشی رو برداشت و یه آدرسی داد و گفت خودم میارم بهت تحویل میدم که ما رو بیشتر شرمنده کرد و گوشی چندصد هزار تومنی  رو صحیح و سالم به ما برگردوند.

هر جایی هست خدا حفظش کنه. چقد پیش خودم شرمنده شدم. درس بزرگی برام بود

 

چقد زندگی ها شیرین میشه اگه همیشه مثبت فکر کنیم


برگرفته شده از وبلاگ جواد نوری

پاسخ:
آفرین به اون آقای بامرام

ولی "برگرفته شده از وبلاگ جواد نوری"
رو خوب اومدین:)

۰۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۵ محمد خزایی
عجب! ما که بانک میریم می برمون اون پشت بهمون شربت میدن:-)
پاسخ:
نـــه!لابد پسر وزیری.وکیلی.دکتری هستید.
بعدشم شما خانوم که نیستید.کارمندای اون بانک که من رفتم همشون آقا بودن
اگه خانوم بود.ناهار هم بمون میدادن.بـــعله.
۰۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۳ 💕leilaaaaaaaaa 🌹💕
محبت کردن خیلی خوبه
پاسخ:
:)خیـــلی
واقعا از محبت خارها گل میشود.
امیدوارم محبت تو این مملکت قانون بشه.:)
یاعلی
پاسخ:
قانون! چه ایده یــ بکری! نه؟
محبت خیلی تاثیر گذاره .
پاسخ:
خیلی
توپست بعدی جواب میدم.

فقط یه سوال دیگه...فک میکنی چرااین سوالوپرسیدم؟
پاسخ:
حس من بم میگه چادری هستی و خیلی برات مهمه نظر بقیه..
خاستم بدونم همینه؟
۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۸ هانیه شالباف
سلام...چه خوب توصیف کردی ...وقایع کاملا ملموس بودن :)
پاسخ:
مرسی
۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۵۸ مهرداد طارقلی
بله...
۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۲۲ مجتبی ب.س.س
اول سلام و دوم اینکه حق به سن ارتباطی نداره و شما باید قاطعا احقاق کنید و طلب داشته باشید 
و سوم اینکه چیزی که دل سنگ کافران رو مقابل پیامبر (ص) نرم کرد و به راه آوردشون همین محبت بود ، در قبال دشمنی هایی که آقا رسول الله داشتن ایشون فقط و فقط مهربانی کردن . 
پاسخ:
ولی دیدید که چه قشنگ ضایع کردن
حال کردم که وبتو دیدم...
خبری از پاشیدن قلب تو در و دیوار نیس :))
دمت مستدام
پاسخ:
مچکرم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">