روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

خرمالوی سبز

يكشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۱۱ ب.ظ

قاشق پُر با دهن پر می خندید، به سرفه افتاد، یک چشمشو برد طرف خرمالو های چیده شده ی جعبه ها، دستشَم با کولش مچ می گرفت و باهاش گرگم به هوا بازی می کرد، بوی نرمیِ خرمالوها تو مغز و کلَش پخش شدن، تنها نشسته بود و سرشم تو لاک خودش بود، بچه که نبود ولی بالای لبش هم سبز نبود، حدس زدن سن و سالش به این آسونیا هم امکان نداشت، صندلی رو کشیدم عقب، یه گام کوچیک برداشتم .. صداش زدم: آقا پسر.. شما که با کوله پشتیت بازی می کنی..  برگشت طرف صدا، یه ذره کجکی نگام کرد.. یه سرفه کرد و گفت: بله؟

خرمالو دوست داری؟ من خرمالو دارم یه دونه اضافه دارم، واسه شما.. بلند شد اومد طرفم اول تشکر کرد و بعد شروع کرد به خوردن خرمالو، با تعجب ایستادم و تماشا کردم، اول فکر کردم قورتش داد ولی داشت با خرمالو حرف میزد! پسرک خرمالو ندیده! 

دو ماه بعدش دوباره تو راه دیدمش این بار صدام زد: شما خرمالو دارید؟، ته کوچه یه درخت بود سبزِ سبز. انقد سبز بود که تعریف نداره، این بار برگشتم سمت صاحب صدا.. یک گام جلوتر اومد یه لبخند ته لبش ماسید، از کوله پشتیش یه خرمالوی بی رنگ بیرون آورد که توی شیشه نگهش داشته بود.. گرفت سمت من ، دوباره پرسید خرمالوی اضافه دارید؟ با دست به درخت سبز اشاره کردم که نه، نداریم.. .

۹۵/۰۸/۰۲
رقَـیـه ..

خرمالو