آن روز سرد (5)
سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ب.ظ
من تا آمدم دست علی را بگیرم که قید جبهه رفتن را بزند، سوار موتور رفیقش شد و خیلی زودتر از حد تصورم جلوی چشم هایم دور شد .. دور شد.. نقطه شد.. دیگر بغضم مانده بود و چشم های خسته و پاهای بی رمقم، همان دیشب که نامه نوشت و زیر بالشتش گذاشت و بهم گفت فردا بخوانی اش خودش سر خود تصمیم گرفته بود که یک هویی بگذارد برود، نامه ی مچاله شده را از زاویه های گوناگون نگاه می کردم، اما دیگر برای نگاه کردنش دیر شده بود، از دیدنش سیر نمی شدم. علی که این طور تنهایمان گذاشت همه ی حواسم را پرت کرد. دستهایم پشت و رو تاول زدن به خاطر این کاغذ که چقد دیر به دستم آمد. .
۹۵/۰۷/۰۶