آن روز در میان هیاهوی خوشه چینی رخدادی خنده دار پیش آمد.. یک آخوند عمامه دار با یک تاکسی نارنجی، شاید زرد با یک جعبه ی نوشابه و کیک به دست سراغمان آمد.. ما آن روز تعدادمان کمتر بود .. نمی دانم می خواست زکات مالش را بدهد قضیه چه بود؟ خدا می داند.. نقطه ی خنده دارش دقیقا جایی بود که داشت ازمان عکس می گرفت ، لابد می خواست توی صفحه ی شخصی اش منتشر کند کارگران زحمت کش.. راستی وقتی زن ها و مردها خوراکی ها را دیدن چقدر بچه های کوچولوشان خوشحال شدن، نوشابه خور قهاری نبودم نوشابه م را به کوچولو دادم، چقدر از حرکتم تعجب کردن، یادم نمی رود هیچ وقت موقعی که مشتی نوشابه را توی پلاستیک میریزد که ببرد خانه.. آنجا چیزهایی می دیدم که باعث شد یک جاهایی گوشه چشمم تر شود، بعضی غرهایم سر چیزهای الکی را به کل فراموش کنم و نگاه کنم به دخترک سیزده ساله که دلش برای مدرسه پر پر میزند اما بابایش بهش گفته که باید کار کند چون مواد بابا زیاد ی گران است.. وقتی مامان عارف کنارم می کشد که روسری ات خیلی قیمتی است مستقیم به چشم هایم زل میزند و می گوید تو که مدرسه میروی همیشه مقنعه سرت می کنی روسری به چه دردت می خورد؟ کاش بدهی اش به من، وقتی این را می شنوم ته دلم گفتم به کجا رسیده است که عزت نفسش برایش سکه ای نمی ارزد.. آنجا چیزهایی شنیدم که کر کننده بودن و بعضا دستهایم را روی گوشهایم می گذاشتم تا شنیده نشوند، تا دلم را بهت زده نکنن روزهایی که آنجا بودم باعث شد قدر زندگی ام، قدر بابایم، حتی چیزهایی که نداشته ام را بدانم
و فریاد بزنم : چقَدَر دارایی دارم