روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...


محمدرضا شعبانعلی

اینستا: roqaye176



پربیننده ترین مطالب

۳۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

امروز که با آن آقای راننده به شهر خودمان برگشتم و بوی شهر خودمان، چایی های صلواتی اش و چراغ مسجدش را دیدم، خدا را شکر کردم زنده برگشتم، چهار بار راننده می خواست یا چپ کند یا برود توی دره، موقعی هم که پشت کامیون ترمز زد و خانم بغل دستم یا ابل فضلی گفت که چهار ستون جاده به لرزه درآمد، چقد سکوت کردم که به آن آقا چیزی نگویم، یک لحظه خودم را جای او گذاشتم خب خطا بود دیگر.. یادم هست توی دفترچه یادداشتم نوشته بودم اگر قرار است بمیرم محرم بمیرم.. شاید باورتان نشود اما از خواسته ام هزار بار پشیمان شده بودم.. همش می گفتم توبه نکردم.. وای چقدر نماز قضا دارم.. چقدر کارای ناتمام داشتم.. امروز خدا به من رحم کرد.. تازه کمربند را نبسته بودم.. بعدش چقدر با عشق کمربندم را نگاه کردم.. 

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۶
رقَـیـه ..

تا که از جانب معشوق نباشد، کِششی

کوششِ عاشق بیچاره به جائی نرسد


شاعر: نام آشناس

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
رقَـیـه ..

انگار دنبال همه چیز و همه جوری اش هستم، همه جور آدم که فقط بگویند: تو راست گفتی، حق.. حق.. گفتی.. انگار فقط باید چیزی به زبان بیاورم که خیلی ها دوستش دارن،اگر شما هم این طوری شده اید، اگر قید باورها و عهد هایتان با خودتان را به این دلیل زدید، اگر به خودتان دست رد زدید که هیس صدایت در نیاید.. و برای خاطر آنها هی نظرتان را عوض کردید.. بی مقدمه بگویم که به جمع ما سایه ها خوش آمدید .. سایه مثل رباطیک هایی که تواضعشان شرطی ست، حرکتشان از قبل تعیین شده. و قوت انتخاب خودشان بی معناست.. 



موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۱۸:۵۸
رقَـیـه ..

چقد خوب ها می گویم پیاز که توی سفره باشد لا اقلش این است وقتی صدای گریه ات بلند بشود و کسی سرخی سفیدیِ دو دانه چشمت را ببیند بهانه ات پیاز است که اشک اشک از چشمانت جاری شده .. .  و دلت نمی خواهد کسی از اوج آن گریه های پر از آلوده به غم خبر دار شود.

پیاز که باشد بهانه گریه ات جور است

۱۶ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۷
رقَـیـه ..

علی از سربازی که بر می گردد بعد از پانزده سال زندگی گره خورده اش با دختر عمویش با نومیدی نذر می کند که مثلِ قبلن ها جواب بدهد نذر گل محمدی اش توی کوچه پیچید با رعنا دسته میزد که گلها همان محمدی چهار راهی باشد.. نذرش که ادا می شود اسمش را نذر محمد می کند و می گذارد محمد چون محرم می آید نام حسین را هم پسوند اسم محمد می کند، اول باور کردنش خیلی سخت بود.. خیلی ها حرف از جدایی علی و زنش میزدن، پانزده سال بدون بچه همه را به فکر جدایی آنها وادار کرده بود اما علی بود و عشق پر از نهایتش که لنگه نداشت. نذرش همان پسری بود که به دنیا آمد و همه را متحیر کرد..هفت سال بعد درست همان زمان که کوچولوشان اول دبستان میرود و بابا را می نویسد.. درست وقتی که علی برایش دفتر مشق می خرد... همان موقع نمی دانم چرا گلهای محمدی خشک می شوند، لبالب پر می زنند، علی موهایش به سفیدی میزند کم می شود.. پر پر می شوند، دکترش می گفت تومار دارد وجودش را می گیرد.. علی دیگر بعد از آن هفت سال محمد حسین را نمی بوسد . دیگر پهن نمی شود روی قالی  بگوید: با.. با.. وقتی سرطان توی وجودش رخنه می کند که نذرش گل محمدی شده است و هفت سال گل محمدی اش پخش کوچه ها ی شهر می شود. هفت سال نذر برای بچه دار شدنشان که تمام می شود علی هم تمام می شود و پسرشان تازه شروع می شود.


[ این داستان برگرفته از یک رویداد واقعی بود ]



۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۵ ، ۱۰:۵۵
رقَـیـه ..

امشب تو مهدیه یه چیزی شنیدم که تموم وجودم تیر کشید..شنیدم بعضی وقتا انقد مارو می بخشی که فکر می کنیم بی گناهیم،تو این شبا که همه نذری میدن شماهم اگه نذر دارید

 ملتمس دعا بچه ها 



۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۰
رقَـیـه ..

آشپزخونه که بودم یه دختری اومد لب اجاق گفتش وای من که اصلا بلد نیستم آشپزی کنم، حالم بد میشه از غذا پختن، متنفرم. منم طبق معمول چون میدونستم داره پز میده گفتم بذار خوش باشه.. چند شبه داره از گرسنگی می میره به معنای واقعی اما نمیره آشپزخونه یه نیمرو بزنه میگه بدم میاد بلدش نیستم.. چقدم مثلا با کلاس بود*_* 

این هم غذای امشبی که پختیم اما اون دختره داره از گرسنگی می میره، بلده ها اما دیگه بی کلاسیه بخواد آشپزی کنه.. 


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۲۶
رقَـیـه ..

همه میگن سکوت همیشه خوبه، حتی اون موقعی که قرارِ حق پایمال بشه.. راست میگن؟ یعنی سکوت همیشه خوبه؟ حتی وقتی دارن جلوت آزارش میدن؟ اون وقت اگه دهنت باز بشه و حرف بزنی دیگه فاتحه ی آرزوهات خونده میشه اگه سکوت کنی فاتحه ی آبروی اون .. دوراهی که میدونی راه اولی اشتباهه اما همش دنبال یه چیزی می گردی که بگن : نه تو راه دومی رو برو چون به نفعتِ ... اگه این طوریه گور بابای همه ی نفعیات. گور بابای من، گور بابای آرزوهای من که دارم آبروشو با سکوتم از بین میبرم

موافقین ۷ مخالفین ۲ ۱۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۰۵
رقَـیـه ..

.

میخام ازین به بعد ساکت باشم. نه به خاطر شنیدنی نبودنم نه به خاطر دیدنی نبودنم نه به خاطر بلد نبودنم. میخام سکوت کنم که بشنوم همه چیزایی که ازشون می گفتم و فکر می کردم اشتباهه اما نبود، سکوت کنم که فقط بشنوم همه اون حرفایی که فکر می کردم هستم اما نبودم، بسه هرچقد گفتم و فریاد زدم به چی رسیدم؟ به خودم؟   نه به هیچی غیر از خودت نرسیدم.

۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
رقَـیـه ..

خدا که غریبه نیست خودتی . اون ته جیب بابا که یه تراول مچاله شده داشت.. حتی اون بسته خرمایی که از مغازه بابا .. همش این کلمه دزد 

خدا که غریبه نیست خودتی .

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۵
رقَـیـه ..

گفت قول بده به کسی نگی گفتم بگو اما قول نمیدم.

_ این دنیا جای من نیست، کسی منتظر من نیست 

گفتم از کجا میدونی؟

گفت: حتی یه بارهم کسی غم شونه هام نشده. هیچکسی منتظر من نیست. اما نمیدونست ساعت ها منتظر شنیدن و دیدنش بودم 

این که منو ندید، انتظار کشیدنم رو ندید غمی نداره. خودش، انتظار کسی رو نکشیده برای همین ادا و اصول منتظر بودن ها رو بلد نبود انتظار براش مبهم تر از همه ی ع ش ق های پر از فاصله و بی سروته بودش. عشق که میشه انتظار خودش سرش و کلشو پاهاشو چشماش پیدا میشه، خودت عشق و پس میزنی. تو که تا حالا انتظار کسی رو با دل و چشم نکشیدی اما انتظار داری انتظارت رو بکشن؟ تو دیگه دست همه رو از پشت بستی .. به جان خودت 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۳
رقَـیـه ..

.

هیچ وقت

 سعی نکن

 خودت رو

 تو دل کسی 

جا کنی


 امتحان کردم 

.

.

بی فایدس


ارزش 

شکسته شدنت رو 

نداره

۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
رقَـیـه ..