روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

آن روز سرد(3)

جمعه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ق.ظ

وقتی رسیدم خانه مان غروب بود و صدای اذان از گلدسته های مسجد شنیده می شد. باد لامپ های رنگاوارگ را توی هوا تاپ می داد،جشن عروسی آقا مرتضی بود..به قول بی بی که خدا رحمتش کند عزرائیل آقا مرتضی را فراموش کرده که حالا نود و دو سالش شده و تازه به فکر زندگی اش افتاده،از شیطنت های علی خنده ام می گیرد وقتی می گوید دقیقه ی نود می خواهد گلش را شوت کند توی دروازه..توی کوچه قدم میرنم و کلیدهای خانه را فراموش کرده ام هیچکس توی خانه نیست همه رفتن عروسی،اما اصلا حوصله ی عروسی را ندارم چاره ای نیست از بالای در هم که نمیشود بالا بروم.. بوی کباب و ریحان دیوانهَ م می کند. صدای صوت و هورای بچه‌ها می آید..

به محض وارد شدنم علی از روی میز سیبی به طرفم پرت می کند. همان طور که سیبی برمی دارد و به هوا پرتاب می کند و بعد توی مشتش می گیرد دوباره به طرفم می اندازد..بعد با رفیق هایش برای بازی به کوچه میرون،با گامهای رعشه برانگیز به سوی اتاق میروم و از پشت شیشه های بخار گرفته به عروس و داماد خیره میشوم چقدر صحنه ی جالبی شده گل دقایق آخر با وقت اضافه! آستین پیراهنم را پایین می کشم و غبارها را پاک می کنم صورت عروس گل انداخته و خندان است.. تا رعنا را می بینم که بین آن همه مهمان چقدر خودش را جا کرده و دارد قند می سابد و بعدش عروس هی دارد گل می چیند و هنوز گلهایش چیده نشده ن را می خواند میخواهم از شدت خنده منفجر شوم.خنده ام که تمام می شود دوباره به شیشه ، ها می کنم. اسم گل ها را که می شنوم قیافه ی معصوم گلفروش چهار راه را مجسم می کنم زمستان پارسال بود همان جای همیشگی اش گل می فروخت..با خودم گفتم از رعنا که هر روز از آنجا رد می شود بپرسم هنوز هم همانجاست..؟ از وقتی مدرسه ام را عوض کردم دیگر ندیدمش..دستم را از پنجره جدا می کنم و یک راست به طرف کوچه میروم. علی با رسول و بهمن ترقه بازی می کند علی اصلا اهل ترقه بازی نیست همهَ ش رسول دوره می گیرد که هر کی ترقه اش صدا دارتر باشد قوی تر است چن تومنی هم جایزه می گذارد. رسول از علی زرنگ تر است سیاست گول زنی و رییس بازی اش زبانزد خانواده ها شده فوتبالش هم که در حد کفش های ورزشی براق است وگرنه بهمن هم فوتبالیست قهاری به نظر می رسد.بابای رسول پسرش را صدا می زند؛ رسول از بچه ها جدا می شود..من، علی و بهمن توی کوچه پلاس شدیم آنها هم مثل من ازین قرتی بازی های عروسی خوششان نمی آید. علی از دور مرا که می بیند تند تند سیبش را می خورد و به طرفم می آید بهمن با گچ روی آسفالت ها نقاشی می کشد.علی که روبه رویم می ایستد ... بی محابا سرش داد میزنم:

علی...؟کتت..! پر خاک شده..! علی هرچی بزرگتر میشی و قد می کشی شَر تر میشی

مگه مامان فرزانه نگفته با رسول نَپر مگه رسول ادب داره ؟ اصن مشقاتو نوشتی اومدی عروسی...؟

عروسی که جای بچه‌ ها نیس این همه پول میدی ترقه میخری همَرو قلپی بالا می کشه

علی سرش را انداخت پایین مثلا می خواست بگوید احساس شرمندگی می کنم

که یکدفعه برگشت پشتش را به من کرد پیرهنش سوراخ سوراخ شده بود بعد هم برگشت زبان درازی کرد

کتش را محکم کوبید زمین و رفت.

دیگر تحمل این بی ادبی اش را نداشتم ..

حالا بی ادبی اش به کنار خدایی ناکرده بلایی سرش نیاید.. همانجا توی کوچه نشستم. به دیوار تکیه زدم

صدای تلق و تلوق کفشی می آمد سرم را چرخاندم،رعنا بود . نقل نقل می انداخت بالا:

_ بفرمایین شیرینی عروسی اگه بدونی چی شده چه خبر شده اون ور، چشمهات چهار تا میشه..

_ چه اهمیتی داره..مهم نیست فکرای مهم تری سرم ریخته باید تنها باشم..

_ باعصبانیت گفتش: خبِ خبِ منم مشتاق نیستم به تعریفات و تشریفات عروسی

_ برو تنهام بذار..

داشت می رفت همان موقع نمی دانم تصویر خشکیده ی ساقهِِء گل همسایه رو به رویمان جلوی چشمام آمد

یا گل های محمدی پارسال..به سرعت بلند شدم، رعنا راصدا زدم:

رعنا..کارت دارم صبر کن صبر نمی کرد حتی برنگشت عقب را نگاه کند .. بلند صداش زدم:

_ رعنا گلفروش، گلفروشِ، میخوام بدونم هنوزم همونجاس؟

رعنا تا اسم گلفروش را شنید سر جایش میخکوب شد.

فاصله مان زیاد بود چند قدم جلو آمد.. نفس نفس میزدم 

_ گل میخای؟ یه گل فروشی تازه همونجا باز شده..

دوباره خواست برود پرسیدم: یعنی ازش خبرنداری؟

یادته پارسال هر روز ازش گل می خریدیم تو که میدونی فقط واسه ما ربان می زد.

وسط حرفم پرید که:  ازش خبر ندارم..

_ رعنا ...رعنا ...  رفت. فقط من بودم و کوچه، بهمن و علی غیبشان زده بود    ..

_____________________

فردا ادامه اش رو می نویسم

نظرات  (۸)

۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۴۶ فرناز فرزان
خیلی قشنگه منتظر بقیه ی داستان هستم.
پاسخ:
ولی حس می کنم قشنگ نیس..
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۷ زینـب خــآنم
خیلی حس خونه ها و کو چه ها قدیم توی متن موج میزنه ، یاد فیلمای قدیمی افتادم
مثلا فیلم "بوی پیراهن یوسف"  : )
پاسخ:
یا مثلا محله ی خودمون.. بچگیام خیلی خوب بود..هعی
علی انگاری من بودم:)
زیبا توصیف کردین
پاسخ:
خواهش می کنم. خوشحال شدم که یاد خودتون افتادید
۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۳۲ •°*”˜♫ raha ♫˜”*°•
دنبال شدی
پاسخ:
:-)
بی صبرانه منتظر ادامه شم :)
پاسخ:
خوشحالم
منتظر ادامه 
پاسخ:
:-)
خیلى معذرت میخوام ناراحت بودم سر تو حالى کردم واقعا ببخشید می بخش دیگه؟
پاسخ:
باران عزیز  گفتم که مهم نیست. فراموشش کن:)
خیلی داستان قشنگ وجذابی هست .
پاسخ:
:) ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">