روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

آن روز سرد(2)

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۳۶ ب.ظ

چشم هایم پف دارد و مثلِ تمام صبح های سرد که دلم نمی خواهد سرم را از زیر پتو در بیاورم زیر چشمی به ساعتم نگاه می کنم و تازه یادم می آید که این شنبه کلاس درس خانم عسگری برگزار می شود .. مکث نمی کنم و چسب کفش هایم را می بندم صبحِ سفیدی بود برف ها وسط حوض را غرقِ سپیدی کرده بودن،هوا آفتابی است،آسمان بی ابر و نقش...صدای کوبیدن در را می شنوم خدا کند رعنا نباشد حوصله ی شنیدن غرهای او را ندارم کتاب هایم را می گذارم زیر بغلم؛از پله ها پایین می روم، پله ها یکی در میان لیز و لغزنده بود، صدای کوبیدن در نمی آید به گمانم اشتباهی در زده بود.در را که باز می کنم برف های در حال ذوب روی سرم می بارند این هم از اولین روزِ هفته ...

پایم را از خانه بیرون می گذارم،هوا سوزِ سردی دارد مثل همان سالهای قبل بلال فروش سر کوچه مان بساطش را پهن کرده چقدر بخارهای بلال از دور توی هوا دیده می شود،مرتضی خان هم صندلیِ کش دارش را گذاشته بود کنار بلال فروش.عصای قهوه ای رنگ هم زیر چانه اش جا گرفته بود و عینکش هم ته استکانی،تابلو بود..صدای بلال فروش که هم زمان بلال ها را باد میرد با صدای مرتضی خان که زیر لب ترانه می خواند قاطی شده بود و مردم که رد می شدند خنده شان می گرفت.حدودا چند ثانیه ای دمِ در ایستادم و بعد وارد کوچه ی مهرانه خانم شدم همان محله ی قدیمی های شهر که یک طرف خانه شان باغ انگور و طرف دیگر خانه خودشان..حالا روی دیوار باغ سفید و برفی بود،آفتاب از لایِ شاخه های خشک آینه می انداخت.. دست هام رو توی جیب هام می گذارم و به آرامی از کنار کوچه باغ می گذرم اسمش را گذاشته ام کوچه ی شاعرها... امروز چاپخانه را تمیز می کنیم من کف مغازه را آب می ریزم و رعنا می شوید گرفتن کاغذ هم به عهده ی هادی آقا شاگرد مغازه مان؛وقتی مغازه را شستیم باید یک پارچه هم دمِ در بگذاریم تا آدمها می آیند تو کفش هاشان هم تمیز بشود و زحمتمان هدر نرود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه ی داستان فردا :)

نظرات  (۵)

۱۱ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۴۸ پریســآتیـــس (:
منتظر بقیه میمونم (:
پاسخ:
؛)
تا اینجا که عالی بود
پاسخ:
تشکر گمنام..
یکم زیاد درگیر حاشیه ها شد
ولی منتظر بقیش میمونم:)
پاسخ:
عه حاشیه!!!!!!  همین حاشیه هاش قشنگه
تا اینجا حس خوبی داشت...روایتش خوب بود...
منتظر ادامش هستم...:)
پاسخ:
:-)
چه خوب ادامه ی داستان ناتمام رو نوشتین خوندمش برم بقیه رو هم بخونم :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">