روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست



ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﮔﺮﺍﻥﻗﯿﻤﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻠﺴﺎﺕ ﻣﻬﻢ، ﻭﺍﺑﺴﺘﻪﺍﻡ. ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪﯼ ﺁﺑﺮﻧﮓ ﺑﯽﺧﺎﺻﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺍﺳﺖ ﺩﻟﺒﺴﺘﻪ.
ﻭﺍﺑﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻭ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﺁﻣﻮﺯﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ،
ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﯽﻫﺎ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ "ﺧﻮﺩ ﻭﺍقعی من" ﻫﺴﺘﻨﺪ...

محمدرضا شعبانعلی

اینستا roghaieh76


آن روز سرد (5)

سه شنبه, ۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۲:۱۵ ب.ظ

من تا آمدم دست علی را بگیرم که قید جبهه رفتن را بزند، سوار موتور رفیقش شد و خیلی زودتر از حد تصورم جلوی چشم هایم دور شد .. دور شد.. نقطه شد.. دیگر بغضم مانده بود و چشم های خسته و پاهای بی رمقم، همان دیشب که نامه نوشت و زیر بالشتش گذاشت و بهم گفت فردا بخوانی اش خودش سر خود تصمیم گرفته بود که یک هویی بگذارد برود، نامه ی مچاله شده را از زاویه های گوناگون نگاه می کردم، اما دیگر برای نگاه کردنش دیر شده بود، از دیدنش سیر نمی شدم. علی که این طور تنهایمان گذاشت همه ی حواسم را پرت کرد. دستهایم پشت و رو تاول زدن به خاطر این کاغذ که چقد دیر به دستم آمد. . 

موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۰۶
رقَـیـه ..