روی پل دخترکی بی پاست

روی پل دخترکی بی پاست

بفهمن آدمی
بهت گندم نشون میدن

یه نوع تنهایی داریم مثل دانشجویی که غم غربت رو دلش سنگینی می کنه... یه تنهایی دیگه موقعی پیش میاد که تو اتوبوس رفیقت جلوتر از تو نشسته و تو از شدت تنهایی هندزفری به گوشات میزنی... یه نوعِ تنهایی زمانی برات اتفاق می افته که همه میرن مهمونی و تو باید بشینی درس بخونی تا پاس شی... تنهایی هایِ شبانه که سراغ هر آدمی هر شب میره چه مجرد باشه چه نه. از اون تنهایی هایی که می چسبه گوش دادن به صدای آب تو مسیرِ رودخونه ست. اما اون تنهایی که نمی چسبه و اصلا هم قشنگ و خوش نیست تنهایی های بین جمعی هست، یعنی همه جسمت تو جمعِ و حاضره ولی حواست پیش اونا نیست همش فکر می کنی ای خدا کی از دستشون خلاص بشم:| خیلی منفوررررررره

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۰
رقَـیـه ..

+ میدونی

به نظر من بعضی حرفا یا من درآوردی هس یا ریشه اون حرف قطع شده، میدونی انتخابات زندگیامون خیلی خیلی اهمیت داره. مثلا سال اول دبیرستان اگه انسانی انتخاب نمی کردم اگه حقوق و نمیزدم خب مسلما توی هیچ رشته دیگه موفق نمی شدم، می پرسی چرا؟ خب به نظر من درسته که عاشق هنرم عاشق نقاشی ام و خطاطی رو دوست دارم یا حتی تنیس رو میزو.اما کارای حقوقی رو یه کوچولو بهشون علاقه دارم میدونی از اونجایی که مسلما آدم تنبلی ام از اون جایی که یه رگم به اصالت شیرازی رفته به هیچ عنوان حاضر نبودم همش بالا و پایین بپرم و  واسه نقاشی کشیدن و خطاطی کردن محنت و رنج های فراوانی رو متحمل بشم، به نظر من انتخابت هم عاقلانه باشه هم عاشقانه، یکیش خیلی بیشتر یا کمتر بود عب نداره... میدونی چرا اینو میگم؟ چون بهش رسیدم الانه رسیدم به ته. ته هاااا!!!! چون بابت یکی از انتخاباتم رو دست خوردم  توی یکی از انتخابات زندگیم فقط عاقلانه انتخاب کردم و گفتم میتونم اینو بسازمش، میتونم باهاش تو بعضی چیزا و کارا کنار بیام، یا اینکه وجهه مثبت ترش رو نگاه می کردم، الان رسیدم به بن بست، آره دقیقا همین امشب، همین ثانیه.... هیچ عشقی تو این انتخاب م موج نمیزنه...

هیچ لذتی برام نداره ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۲۰
رقَـیـه ..

خُب راستش اخلاق سخاوتمندم خیلی هم خوبه.. اینکه انگشتر نقره رو به بقیه بخشیدم .. یا اون تیکه پیتزایی که ته جعبه برق میزنه ولی یکی از من گرسنه ترِ.. سر کلاس اگه بهش تقلب برسونم حتمنِ حتمن قبول میشه.. اگه به جای پونصد تومنی بهش دو تومنی دادم واسه خاطر این بود که مطمئناً بهش نیاززز داشته.. لابد! نمیدونم به هر حال.

ولی به گمونم اینا همش فکرای کله بندس، نه حتمن واقعی.

اون بدون تقلب منهم میتونست نمره قبولی بدس بیاره.. یا اصلا اینا اسمش سخاوت نیست.


# شکسپیر میگه اگه یک روز بچه دار شدم به جای تمام اسباب بازی ها بهش بادکنک میدام چون بادکنک خیلی چیزارو بش یاد میده اینکه مثلا بزرگ باشه و سبک نه سنگین تا بالاتر بره

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۶
رقَـیـه ..

امشب کسی تو اتاق چار نفره ما نیست، سه شنبه سه تاشون رفتن و من موندم و تخت های خالیشون. به نظر من صدای سکوت که دمِ گوشت وز وز می کنه اصلا و ابدا خوب نیست، وقتی سرت شلوغه و داری به فراموشی عادت می کنی که دلتنگیش آزارت نده و مریضت نکنه و آخرش می فهمی دلتنگی همون مثَلِ معروفه آب دریاس که هرچی بیشتر ازش بنوشی، تشنه تر میشی/


# من نمیدونستم جز بلاگر برترای نود و پنج شدم بابا ایول :)) ^_*

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۱۱
رقَـیـه ..

تو بغل مامانی بودن خوبیش اینه اگه الکی هم ناز کنی و به زمین و آدماش بیراه بگی بازم عزیز دل اونی، غصه هم بخوری توش مو می بینی.. انگشت بزنی به غمات و داغیِ شُ نفهی  چون عادت کردی به همدردی باشون. ول کن بااااابا :) به قول مامانی که از کلاه قرمزی شنیده بود: داشتم غصه می خوردم واسه همین دیگه نخودردمشون 

مو تو غصه هاتون :/

_ موسیقیایی نبودم




۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۲
رقَـیـه ..

قشنگ بودن چند حالت داره *

یا انقد بد باشی و بد باشی که بد بودنت بهت قشنگی بده 

یا اینکه لبخند رو لبات باشه و حتی یه دقه محو نشه:)

[ اردی بهشت برای باغبون که گرمای بهاری رو به دوش می کشه چقد نمی چسبه]

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۰
رقَـیـه ..

به روایت اردیبهشت ماه آغاز میشه که خودم خواستم بعد هفت ماه به وب بیان برگردم  دلم واسه همتون تنگ شده بود خیلی خیلی _ راستی هیچی اینجا نمیشه :))

۷ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۳
رقَـیـه ..

خاطره ها می مانند اما تو نمان.

۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۸
رقَـیـه ..

نظرتون چیه وبلاگم رو حذف کنم؟ چون دیگه کم کم داره باورم میشع معتادش شدم، هی هرشب باید یه چیزی بنویسم! به خدا نمیدونم چیزی شدم یا چیزی شده، خب اگه واقعا حتی یک نفر قانعم کنه که حذف برام ملزمه حتما این کارو انجام میدم. 

۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۵ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۶
رقَـیـه ..

دستاشو گرفتم و گفتم دوست جانم میدونی با این صدا چند صد نفر خودکشی کردن؟ گفت: من صداشو خیلی دوست دارم.. به لکنت افتادم اما به زور صدام رو قورت دادم

آخه چند نفر با تیغ و بذار رو رگهات، تیغ و گذاشتن رو رگهاشون؟  

۱۰ آبان ۹۵ ، ۱۳:۳۲
رقَـیـه ..

لُپ چال افتاده رنگ اناری، چشم های میشی گردالو؛ زیر آفتاب خنک تاکستان آن ماه گرم، اگر شیرین تر از انگورهای سورمه ای رنگ نبود، کمتر هم نبود. زیر چشمش خال ریزه میزه ای به ابهت کودکانه اش افزون ترش کرده بود. با آن انگشت های کوچکش آهسته قد بلندی می کرد و پرشی می زد.. له له خوردن انگورهای دور از دسترسش کلافه کننده بودن، اگر بگویم بهانه کمک به قد کوچکش را آوردم تا لَختی ببوسمش بیراه نگفتم. جلویش شروع به راه رفتن کردم که مرا دید و رویش را از من گرفت.. از پشت سرش دو دستم را حفاظ دو چشمش کردم.. موهای حنایی، با طعم گندم مزرعه ..! صحنه موهومی فراهم شده بود.. از هیکل کوچک کودکانه اش می ترسیدم. رویش را به من کرد تا مرا دید جیغ کر کننده ای کشید، چانه اش را گرفتم که آرام تر پسرک!

شیر آب را باز کرد و آن قدر چشم ها و چانه اش را با آب شست

 که رنگشان سرمه ای شدند.. .

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۵
رقَـیـه ..

امروز اواسط کلاس ردیف دوم کلاس صدای عطسه کوچیکی اومد و بعد از ردیف چهارم دختری عینکی داد زد: 

مُرد! ای وای مرد!

من جز خیل دسته ای بودم که ظریف ترین حرکتی انجام ندادن برای اون دختری که غش کرده بود و فکر می کردیم مرده. دختر عینکی وقتی چشم های بدون سیاهی رو دید که فقط سفیدی دو چشمش پیداس.. در حالی که خنده ی ملیحی رو لبش جا خوش می کنه مدام کلمه / مرد/ رو هی بلند بلند به زبون میاره.. بعضیامون که شجاعت به خرج دادیم فقط از اون صندلی های لعنتی فاصله گرفتیم و فقط دو سه نفر برای کمک به طرفش داوطلب شدن، همه می خندیدن

تو بین صدای ریزخنده ها قاشق و قندی به ته لیوان با اشک های پی در پی دوست اون دختر، سکوت سنگینی شکست.. که معلوم بود دوسته، یه دوست به تمام واقعی.. 

استاد توصیه کرد عطسه کنید وگرنه چند ساله پیش یکی از رفقا بر اثر عطسه نکردن رگه های مغزش پاره میشه و اون فشار عطسه باعث مشکلاتی شده که برای خوب شدنش

 شاید هیچ راه برگشتی باز نباشه


# بین اون همه آدم چرا کسی به کمکش نرفت؟ 

۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۳:۰۴
رقَـیـه ..